چشم هایم را می بندم و در ذهنم جستجو می کنم ، جستجوی چه؟ بدنباله یک لکاته با قدی بلند ، موهایی مشکی ، بینی کوچک، لب هایی قلوه مانند، ابروهایی کشیده و صورتی گرد، شاید یکم کشیده، سینه هایی ایستاده و خنده ای شیطنت آمیز بر لب ، سالهاست که این لکاته با من است شاید از 10 شاید از 12 و یا شاید از 15 سالگی درست نمیدانم ولی سالهای زیادیست که در ذهن من هک شده از او هیچ شناختی ندارم جز یک تصویر محو و متغیر، هیچ وقت فرصت عشق بازی با او را بدست نیاوردم تا آخرین ملاقات ، امشب دیداری متفاوت با او داشتم آن نوع برخورد که همیشه بدنبالش بودم ، همراه آن لکاته وارد اتاقم شدم در یک اتاق تاریک که نور ماه آنرا از حالت خوف ناک شب بیرون کشیده بود چهره ی دخترک در زیر نور مهتابی ماه چه زیبا بود ، اما در ان چهره ی زیبا نوعی اضطراب نهفته نوعی نا امیدی و یا شاید عدم رضایت از لکاته گی ، به هر حال هر چه بود من با او در یک اتاق بدون هیچ فاصله ای قرار گرفته بودم ،بدن گرم او را در آغوش گرفتم ، صدای قلبش به گوش میرسید بتندی مینواخت برای چه نمی دانم شاید از حس عشق بازی و یا شاید اضطراب ، دوست داشتم برای یکبار هم که شده با این لکاته ی هک شده در ذهنم عشق بازی کنم اما نمی توانستم ، برای این کار نیاز به..........

ادامه مطلب









